هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویش وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست به درشد مثل کره توسن نتوان بازگرفتن به همه شهر عنانش
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
خفته خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی عجب ار بازنیاید به تن مرده روانش
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت که همه عمر نبودست چنین سرو روانش
گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم باز میبینم و دریا نه پدیدست کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی بنده بی جرم و خطایی نه صوابست مرانش
نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
سعدی
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:12  توسط پویان
|
چونست حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری
هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
عودست زیر دامن یا گل در آستینت یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت تو در میان گلها چون گل میان خاری
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو این میکشد به زورم وان میکشد به زاری
ور قید میگشایی وحشی نمیگریزد دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری
ز اول وفا نمودی چندان که دل ربودی چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت باطل بود که صورت بر قبله مینگاری
هر درد را که بینی درمان و چارهای هست درمان درد سعدی با دوست سازگاری
سعدی
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:7  توسط پویان
|
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
سعدی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:45  توسط پویان
|
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگت دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل دلی لبریزِ مهر تو
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را برادر جان
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
فریدون مشیری
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:53  توسط پویان
|
همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
فریدون مشیری
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:45  توسط پویان
|
دوباره می سازمت وطن! اگر چه با خشت جان خویش.
ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش.
دوباره می بویم از تو گُل، به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشك روان خویش.
دوباره یك روز آشنا، سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم، ز آبی آسمان خویش.
اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد
كه بردَرَم قلب اهرمن، ز نعره ی آنچنان خویش.
كسی كه « عظم رمیم» را، دوباره انشا كند به لطف،
چو كوه می بخشدم شكوه ، به عرصه ی امتحان خویش.
اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می كنم كنار نوباوگان خویش.
اكنون
برخيز!
تا با صداي سرخ خروس
وضو كنيم
و نماز آفتاب را
بر سجاده عشق، بياغازيم!
حدیث «حب الوطن» ،ز شوق، بدان روش ساز می كنم
كه جان شود هر كلام دل، چو برگشایم دهان خویش.
هنوز در سینه آتشی، بجاست كز تاب شعله اش
گمان ندارم به كاهشی، ز گرمی دمان خویش.
دوباره می بخشی ام توان، اگر چه شعرم به خون نشست،
دوباره می سازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش.
سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:45  توسط پویان
|
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
ای چرخ فلک خرابی از کینهی تست بیدادگری شیوهی دیرینهی تست
ای خاک اگر سینهی تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینهی تست
این یکدو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب بجویبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزیکه نیامدهست و روزیکه گذشت
در کارگه کوزهگری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش
دی کوزهگری بدیدم اندر بازار بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل بزبان حال با او میگفت من همچو تو بودهام مرا نیکودار
خیام نیشابوری
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:25  توسط پویان
|
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد باید که فروشوید دست از همه درمانها
گر در طلب رنجی ما را برسد شاید چون عشق حرم باشد سهلست بیابانها
هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها
هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو باید که سپر باشد پیش همه پیکانها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش میگویم و بعد از من گویند به دورانها
سعدی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:29  توسط پویان
|
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریای بیپایان شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
مولانا
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:51  توسط پویان
|
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
حافظ
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 19:20  توسط پویان
|